خاطره آگاهی از بارداری
امروز پنجشنبه 23 شهریور قرار بود برم آزمایش بدم.ساعت 8 صبح با همسرم صبحانمونو خوردیم.gif)
و به سمت آزمایشگاه به راه افتادیم.
ساعت 8:30 رسدیم آزمایشگاه و تست خون رو از من گرفتن.داشتم به همسرم نگاه میکردم که چقدر با احساس زیر لب داشت بسم الله میگفت.دل تو دلش نبود.
تست رو گرفتن و رفتیم سراغ کارهای دیگمون.رفتیم به بازار میوه و تره بار کمی میوه و وسایل مورد نیاز خونه رو تهیه کردیم.
بعدش چون لاستیک ماشین کم باد بود رفتیم سمت خونه برادرم اونجا یه آپاراتی بود،همسرم گفت تو برو خونه داداشت تا من این لاستیک رو بدم باد بزنن.منم رفتم خونه برادرم و یه کمی با دوقلوها
بازی کردم.
بعدش همسرم زنگ زد گفت تو بمون اونجا من ساعت 1 میام دنبالت بریم جواب آزمایشو بگیریم و منم گفتم باشه.
زنداداشمم از خدا خواسته خیلی خوشحال شد که یه نیرو اومده که نی نی هاشو نگه داره.
خلاصه که ساعت 1 شد و همسری اومد دنبالم و رفتیم.قلبم داشت از جاش درمیومد بیرون.رسیدیم به آزمایشگاه جوابو گرفتم و رفتیم تا دم در.فعلا بازش نکرده بودم بعد یه جای خلوت بازش کردم.
واااااااااااااااااااااای دیدم مثبته اونم چند؟500 بود عدد بتا
خیلی بهت زده و خوشحال بودم
همسری گفت چیه گفتم مثبتههههههههه مثبتتتتتتت.gif)
دیدم اشک تو چشاش حلقه زده و تو پوست خودش نمیگنجید
تو ماشین انقدر بالا پایین پریدیم
از خوشحالی که حد نداشت.تا تونستیم خداروشکر کردیم.
بالاخره ما هم پدر و مادر شدیم.
.gif)

خاطره آگاهی از بارداری
